یک شب پاییزی
سلام عزیزم امروز7/17 دندونی دعوت بودیم و عروسی،منم برای اینکه شما خسته نشی دندونیو تنها رفتم برات شیر دوشیدم و شما و بابایی خونه بودین .تقریبا دو ساعتی پدرو پسر تنها بودین و شما پسر خوبی بودی و شیرتو خوردی و گریه نکردی.منم که برگشتم همگی حاضر شدیم و رفتیم عروسی. تالار بیرون شهر بود وهوا سرد بود ،وقتیم که وارد سالن شدیم به خاطر صدای بلند موزیک شما گریه کردی و با شیر خوردن اروم شدی،خوابتم می اومد یکم میخوابیدی باز از صدا بیدار میشدی. خلاصه حسابی اذیت شدی وقتی برگشتیم خونه خوشحال بودی و می خندیدی بعدشم راحت خوابیدی.
نویسنده :
مامانی
21:32










