ایلیاایلیا، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 11 روز سن داره

ایلیا؛شاهزاده آریایی

ایلیا و دوستاش

26 آذر تا 1 دی هرسال هفته حمل ونقل است و به همین مناسبت وبه سبب شغل بابایی, جشن خانوادگی در ادارشون برگزار میشه وهمه با خانواده میان واین فرصتی بود که ایلیا جون با دوستاش عکس یادگاری بگیره اینجا مهربد که دوماه بزرگتر  از ایلیاست وعسل که دو ماه کوچیکتره کنار ایلیا هستند   ...
24 بهمن 1393

عقیقه گل پسر

شام غریبان امام حسین  ,یعنی 13 آبان 93 شبی بود که گوسفندی را جهت تضمین عمر و سلامتی ایلیا جون  عقیقه کردیم و با درست کردن شله مشهدی  عزاداران مشهدی را اطعام کردیم. خدایا شکرت اینم ببیی نگون بخت((شایدم خیلی خوش بخت)) ...
24 بهمن 1393

ایلیا؛عاشق اهل بیت

سلام بعد از یه تایم طولانی برگشتیم. پنجشنبه 93/8/8 رفتیم مشهد تا روزهای تاسوعا و عاشورا رو اونجا به عزاداری بپردازیم.جمعه صبح هم خواستین بریم مراسم شیرخوارگان حسینی ولی چون دیر از خواب بیدار شدیم نشد که بریم با این ترافیکی که این روزها هست.ولی شب که رفتیم حسینیه ازت عکس گرفتم که یادگاری برات بمونه عزیزم. همچنین تا حالا سه بار حرم امام رضا  مشرف شدی که این هم دو تا از عکسهاش که به همراه مامان وبابای مهربونی.   ...
8 بهمن 1393

اولین حمام بردن ایلیاجونم

سلام گل مامان سه شنبه شب ساعتای 10:30برای اولین بار من و بابایی شما رو بردیم حمام.اول خودم رفتم و حموم رو گرم کردم بعد بابایی رو صدا کردم که شمارو بیاره.تا بابایی پاشو گذاشت تو حموم گریت بلند شد (اخه خوشگله مامان حموم که ترس نداره) لباساتو در اوردیم و شروع کردم به شستنت و به بابایی میگفتم که روت اب بریزه خلاصه کلیم گریه کردی.بعد از دوش گرفتنت تند تند لباس تنت کردیم که سرما نخوری.
8 آبان 1393

عید غدیر

سلام عزیز مامان (دیروز 7/21) عید سعید غدیر بود و برامون مهمون اومد و شما پسر گلی بودی و اذیت نکردی.صبح همکارای بابایی اومدن و عصر هم دیگر همکارای بابایی با خانواده هاشون اومدن عید دیدنیمون.امروز صبح هم همسایه و مامانیش اومدن عید دیدنیمون و با شما که حرف میزدن همش میخندیدی قربونت برم انقدر مهربون و خوش خنده ای.عصر هم دوستای من اومدن عید دیدنیمون. عزیز مامان اولین عید غدیرت مبارک باشه انشاالله هزاران عید غدیر سالم و پایدار باشی آمین
22 مهر 1393

یک شب پاییزی

سلام عزیزم امروز7/17 دندونی دعوت بودیم و عروسی،منم برای اینکه شما خسته نشی دندونیو تنها رفتم برات شیر دوشیدم و شما و بابایی خونه بودین .تقریبا دو ساعتی پدرو پسر تنها بودین و شما پسر خوبی بودی و شیرتو خوردی و گریه نکردی.منم که برگشتم همگی حاضر شدیم و رفتیم عروسی. تالار بیرون شهر بود وهوا سرد بود ،وقتیم که وارد سالن شدیم به خاطر صدای بلند موزیک شما گریه کردی و با شیر خوردن اروم شدی،خوابتم می اومد یکم میخوابیدی باز از صدا بیدار میشدی. خلاصه حسابی اذیت شدی وقتی برگشتیم خونه خوشحال بودی و می خندیدی بعدشم راحت خوابیدی.
19 مهر 1393